تبليغاتX
سر زمین من ایران
دوستداران ادبیات ایران زمین

این وبلاگ هک شد و بدرود گفت

آیدی: javad289

mail: lord.pass@gmail.com

 

BY javad hacker Black

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

مشیری عزیز 7 سال پیش از این در چنین روزی از دنیا رفت؛ با رفتن او آخرین شاعر بزرگ ایرانی نیز رفت، نمیشه کسی عاشق باشه ولی با فریدون مشیری عشق بازی نکرده باشه، روحش شاد.


میان جان دو انسان چنین به هم نزدیک
چقدر فاصله ؟
آخر چقدر فاصله؟ آه
چقدر ماندن در هاله ی تبسم و شرم ؟
چقدر بودن در پرده ی سکوت و نگاه؟


چقدر دوری از آفتاب آن لبخند
چقدر محروم از سایه سار آن گیسو
چقدر باید سر کرد بی نوازش او
چقدر ؟

چقدر...؟ چقدر؟
به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها
به حکم مبهم تقدیر سرنهادن ها


بشر چقدر به درمان عشق در مانده است؟
مگر چقدر از این عمر بی ثمر مانده است؟

مگر چه کاری خوش تر ز دوست داشتن است ؟
مگر که عشق گناهی برای مرد و زن است؟

چقدر باید بر این گناه تاوان داد ؟
چقدر باید خاموش ماند تا جان داد؟
چقدر پرسه زدن در خیال، با اندوه؟
چقدر صبر چه صبری به سهمگینی کوه؟
چقدر سرخ شدن زیر تازیانه ی شوق؟
چقدر بی تو نشستن در این سکوت و ستوه؟

چقدر بی تو به دنبال خویش گردیدن؟
کویر حوصله را با تو در نوردیدن؟

میان جان دو عاشق چنین به هم نزدیک
چقدر باید مشتاق ماند و صبور
چقدر باید نزدیک بود و از هم دور
چقدر ؟
چقدر؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

«شمس الدین محمد» در بین سال­های 712 تا 727 هجری خورشیدی در شیراز دیده به جهان گشود.
در دوران جوانی با شنیدن تلاوت آیات قرآن به وسیله­ی پـدرش «بهاالدین»، آن را به حافظه سپرد.
همچنین آثـار بسیاری از بزرگـان ادب را، هـمچـون سعـدی، عـطار، نظامی و مولوی را حـفظ کرده بود.
پس از مرگ پدر که ذغال فروش بود، حافظ به اتفاق مادر، نزد عموی خود (که نامش سعـدی بود) رفتند.
سپس مدتی در پرده دوزی و خمیرگیری در نانوایی به کار مشغول شد.

در بیست و یک سالگی، به هنگام تحویل نان در محله­ی اعیان شیراز با دختری زیبا رو به نام «شاخ نبات» آشنا شد. تعدادی از شعرهایش نیز خطاب به اوست. برای آن که به وصال محبوب خود برسد، چهل شبانه روز بر مزار «باباکوهی» شب زنده داری کرد تا به خواسته­اش دست یابد.
بین بیست تا سی سالگی در دربار شاه «ابواسحاق اینجو» حضور یافت و آوازه­ی شهرتـش شیراز را فرا گرفت. «اینجو» که خود اهـل ذوق و شعر بود، مقام «حافظ» را بس گرامی داشت و حافظ نیز او را به مدح گفت. مشخصه­ی شعر حافظ در این دوره رمانیتم است. «امیر مبارزالدین محمد» با شکـست ابواسحاق به قدرت رسید و حافظ را از مقام و منصبش برکنار و از تدریس علوم قرآنی نیز محروم کرد. در این دوره حافظ به سرودن اشعار اعتراض آمیز سیاسی روی آورد.

تصویری تذهیبی از نسخه ی خطی دیوان حافظ که در موزه ی لندن نگهداری می‌شود
کهن­ترین نگاره­ی حافظ
از تذهیبی از نسخه­ی خطی دیوان حافظ
که در موزه­ی لندن نگهداری می‌شود

در سی و هـشت سالگی، «شاه شجاع» پسر مبارزالدین محمد، پدرش را خلع کرد و دوباره حافظ را به مقام و مرتبت پیشین خود بازگرداند. حافظ که از تجربه­ی روزگار عبرت گرفته بود، به سرودن اشعار روحانی و اخلاقی روی آورد.
در اوایل 40 سالگی، حافظ علی رغم مقام و جایگاهـش در دربار شاه شجاع از حق گویی و انصاف به دور نبود و به دلیل صراحت و حق طلبی گاه به دردسر می­افتاد.
حافظ در چهل و هـشت سالگی برای حفظ جان و امنیت شیراز را ترک گفت، و به اصفهان نقل مکان کرد. در شعرهای این دوره، دلتنگی و ناراحتی حافظ از دوری از شاخ نبات و شهر شیراز و عطار شیرازی منعکـس شده است.
در سن پنجاه و دو سالگی حافظ به دعـوت شاه شجاع به تبعید خود خواسته پایان داد و به شیراز بازگشت و دوباره مقام و رتبه­ی پیشین خود را در مراکز علوم دینی بازیافت.
در شصت سالگی برای آن­که به خدای خود نزدیکتر شود، چهل شبانه روز به زاری و تضرع پرداخت؛ و صبح روز چهلم به محضر عطار شیرازی رفت و با نوشیدن جامی از دست او به مراد خود رسید.

دیوان حافظ حاوی 500 غزل، 42 رباعی، و تعداد محدودی قصیده است که در عرض مدت 50 سال سروده شده است. حافظ هر آن گاه که حالتی روحانی به او دست می­داد، به سرودن شعر می­پرداخت و به همین علت گاه در طول یک سال بیشتر از 10 غزل نمی­سرود. قصد و نیت او سرودن اشعاری بود که خداوند از دستش راضی باشد.
حافظ خود هیچ گاه به فکر تدوین و جمع آوری اشعار خود نبود. دیوان او برای نخستین بار در سال 789 هجری شمسی به وسیله­ی «محمد گل اندام»، 22 سال بعد از وفات حافظ گردآوری شد.

حافظ به سال 791 در سن 69 سالگی در شیراز درگذشت. جسد او را در باغ مصلی، در کنار نهر رکن آباد شیراز به خاک سپردند، محلی که امروزه به نام «حافظیه» خوانده می­شود. روحانیون متعصب و قشری زمان او اجازه ندادند که حافظ را به آیین اسلام کفن و دفن کنند، ولی حمایت توده­ی مردم از شاعر محبوبشان باعث تـنش بهشت و ناآرامی در شیراز شد. چاره اندیشیدند، که برای حل مشکل به دیوان حافظ تـفال زنند، که نتیجه­ی آن این بیت شد:

قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ       که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

بي‌مهري‌ مولانا با فلسفه‌ و فلسفي‌ حكايتي‌ است‌ به‌ عالم‌ سمر شده‌. او فلسفه‌ را علم‌ بناي‌ آخور مي‌شمرد (1) و فيلسوف‌ را كسي‌ مي‌داند كه‌ پي‌ در پي‌، دلايل‌ را واسطه‌ بين‌ خود و حقيقت‌ قرار مي‌دهد؛ در حالي‌ كه‌ صفي‌ از دليل‌ و حجاب‌ گريزان‌ است‌ و از پي‌ مدلول‌، سر به‌ جيب‌ تفكر فرو برده‌ است‌. (2) فلسفي‌ از نظر مولانا فردي‌ است‌ كه‌ در بند معقولات‌ گرفتار آمده‌، (3) از حواس‌ اوليا بيگانه‌ است‌ (4) و تكاپوي‌ او در طريق‌ انديشه‌ورزي‌ تنها از مراد دل‌ جداترش‌ مي‌سازد. (5) ذكر فيلسوف‌ در مثنوي‌ غالباً توأم‌ با تحقير است‌ و مولانا او را حكيمك‌، (6) فلسفي‌ (7) و مفلسف‌ (8) مي‌خواند. اين‌ فلسفي‌ كه‌ دلش‌ مشحون‌ از شك‌ و پيچاني‌ است‌، گه‌گاه‌ اعتقادي‌ از خود بروز مي‌دهد، اما بلافاصله‌ آن‌ رگ‌ فلسف‌ در او جنبيدن‌ مي‌گيرد و روسياهش‌ مي‌كند. (9) حتي‌ در يك‌ موضع‌ مثنوي‌، (10) مولانا حكم‌ به‌ كفر فلسفي‌ مي‌كند؛ كه‌ هر چند مرادش‌ تكفير فلاسفه‌ - چنان‌ كه‌ غزالي‌ در تهافت‌ كرده‌ است‌ - نيست‌، مي‌تواند حاكي‌ از عمق‌ بيزاري‌ او از از فلاساما مسئله‌ اين‌ است‌ كه‌ چه‌ چيز فلسفه‌ يا فيلسوف‌ عمدتاً معروض‌ نقد مولانا بوده‌ است‌؟ آيا طعن‌ مولانا متوجه‌ موضوعاتي‌ بوده‌ كه‌ در فلسفه‌ مورد بحث‌ و مداقه‌ قرار مي‌گرفته‌اند؟ آيا روشهايي‌ را كه‌ فلاسفه‌ براي‌ نيل‌ به‌ حقيقت‌ مزعوم‌ خود از آن‌ بهره‌ مي‌جستند مولانا عقيم‌ مي‌يافته‌؟ و يا خود فيلسوفان‌ حايز صفات‌ و ويژگيهايي‌ بوده‌اند كه‌ آنها را مطعون‌ وي‌ مي‌ساخته‌ است‌؟ يا مسئله‌ بر سر هيچ‌ كدام‌ از اينها نيست‌ و سرچشمه‌هاي‌ بي‌مهري‌ مولانا با فلسفه‌ و فلسفي‌ را بايد در جايي‌ ديگر جست‌؟ 


فه‌ بوده‌ باشد

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

ازلباس کهنه ات خجالت نکش از افکار کهنه ات شرمنده باش . انيشتن
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت. * * * اگر كسي يكبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه اوست . اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه توست . * * * ديروز تاريخ است . فردا راز است . امروز يك هديه است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

همه میخواهند بشریت را عوض کنند ولی دریغا که هیچکس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

روزگاری است که می بینم جامعه ام بند بند از هم می گسلد و در این روزگار قحطی و فراوانی اندیشه! من تنها می توانم شاهد باشم و البته بخوانم و بنویسم و به قول کافکا “با نوشتن از صف مردگان بیرون بجهم” و دلم اینگونه خوش باشد…
شریعتی اولین کسی بود که واژه املیسم و فکلیسم را به کار برد آنهم نه اینکه این واژه ها را در مقابل هم، بلکه در کنار یکدیگر و همکار و هم هدف قرار داد.
روزگار شریعتی شاید روزگار اوج املیسم بود و جامعه کنونی من هم به نوعی فراز و اوج فکلیسم. شریعتی در مقال زیر این دو اندیشه را یکسان و مسخ شده و ترویج آنها را با هدف مشخص می پندارد.
“…چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید و نه رشد فکری و نه شخصیت یافتن واقعی و نه آشنائی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، براندام اینان درید و آنگاه نتیجه این شد که همان شاباجی خانم شد که بود انتها به جای حنا بستن، گلمو می زند! و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می کند و پاسور می زند. از خانه به خیابان منتقل شده است. همو است که فقط تنبانش را در آورده است و بس! یک ملا باجی اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا بزور در آورد چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟
اما مسئله به همین سادگی ها هم نیست. زن روز آمار داده است که در ده سال، موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است و این تنها علت غائی همۀ این تجدد بازبها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تاکنون فلج بود، زندانی بود و از این حرفها…
اما اینها باز یک فضیلت را دارایند، یعنی یک امتیاز نسبت به رقبای(رفقا) املشان، همان کلاغ سیاههای خانگی. یعنی همان صورت دیگر از همین ماده(!) آنها با آن حرکات متهوعشان آبروی بیچارۀ اروپا را می برند، تمدن را بد نام می کنند و اینها با این سکنات متعفنشان آبروی بیچارۀ اسلام را، تدین را به ننگ می زنند و در این بازی آلوده و دروغین و زشت این دو بازیچه های کهنه و تازه، اسلام و اروپا هر دو بی تقصیر و مظلوم، بدنام شده اند.
چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صف متجانس متخاصم پیدا کرده ام. هروقت آن ملا باجی گشنیز خانم ها را میبینم میگویم باز هم آنها و هروقت آن جیگی جیگی ننه خانم ها را میبینم میگویم باز هم اینها.”
میگویند کلام حق نمیمرد و انگار این یک گزاره صادق است، چرا که بعد از این مدت از رفتن شریعتی همچنان کلامش در خیلی از موارد پویا می نماید. و شاید راهنما.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

آرزو شروع کرد.
مهمترین آروزی غیر شخصی:
شرمتان باد! ای خداوندان قدرت!

                                      بس کنید!

بس کنید از این همه ظلم و قساوت،

                                   بس کنید!

ای نگهبانان آزادی!

                نگهاداران صلح!

ای جهان را لطفتان را تا قعر دوزخ رهنمون!

سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،

                                                       سرب داغ!

موج خون است این که می رانید بر آن

                                       کشتگی خودکامگی را

                                                       موج خون!

گر نه کورید و نه کر.

گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند؛

بشنوید و بنگرید:

بشنوید، این "وای" مادرهای جان آزرده است

کاندرین شب های وحشت سوگواری می کنند.

بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است

کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.

بنگرید این کشتزاران را، که مزدورانتان

روز و شب، با خون مردم، آبیاری می کنند!

بنگرید این خلق عالم را، که دندان بر جگر،

                                      دم به دم بیدادتان را

                                              بردباری می کنند.

دست ها از دست تان ای سنگ دلان، بر خداست

گر چه می دانم،

آنچه بیداری ندارد، خواب مرگ بی گناهان است و

                                               وجدان شماست!

با تمام اشک هایم، باز، نومیدانه

                                     خواهش می کنم

بس کنید!

بس کنید!

فکر مادرهای دلواپس کنید.

رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید.

بس کنید!

 

آرزوی شخصی:

به امید نگاهت ایستادن

به روی شانه هایت سر نهادن

مرا خوش تر از اینها آرزویی است

دهان کوچکت را بوسه دادن

                 و یا

آرزو نالد که: گر دستم رسد،

لب بر ان لب روز تا شب می نهم

 

البته نه هر لب و دهانی که فقط لب و دهان فاطیما

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

In harmony with rebirth of nature, the Persian New Year Celebration, or Norooz, always begins on the first day of spring, March 20th of each year. Norooz ceremonies are symbolic representations of two ancient concepts - the End and Rebirth. About 3000 years ago Persian's major religion was Zoroastrianism, named in honor of its founder Zoroaster, and arguably the world's first monotheistic religion. Zoroastrians had a festival called "Farvardgan" which lasted ten days, and took place at the end of the solar year. It appears that this was a festival of sorrow and mourning , signifying the end of life while the festival of Norooz, at the beginning of spring signified rebirth, and was a time of great joy and celebration. Norooz was officially acknowledged and named "Norooz" by mythical Persian emperor, Shah Jamshid, from Achaemenid Dynasty (500 BC). Ashaemenied created the first major empire in the region and built Persepolis complex (Takhte Jamshid) in the city of Shiraz. Norooz in Persian means "New Day" and brings hope, peace and prosperity to the world and has been celebrated among people regardless of ethnic background, political views or religion in many countries around the globe such as Iran, Afghanistan, Azerbaijan, Turkey, Uzbekistan, Pakistan, Georgia, Iraq, Tajikistan, Syria ,Armenia and India. Some of the activities during Norooz are Spring cleaning, buying new cloths, painting eggs, family reunion, giving presents, visiting neighbors and friends and celebrating by having a picnic on the 13th day of Spring.  Happy Norooz!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط محمد  |